ناگفته هایی برای تو
این جا دری به روی شما وا نمی شود

 

اینجا که طبع شعر شکوفا نمی شود

 

عمریست گشته ام همه شهر را ولی

 

چیزی به نام عاطفه پیدا نمی شود

 

تا انزوای  قاف  دلم  کوچ  می کنم

 

ویرانه ، آشیانه ی عنقا نمی شود

 

در مثله گاه فهم ، عدالت عقیم شد

 

این  درد  لا علاج  مداوا  نمی شود

 

شیطان ـ امین کنگره عرش گفته بود:

 

آدم  حریف  حیله ی  حوا نمی شود

 

بامن در این مسیر شهیدانه پا گذار

 

رفتن ، به پای شاید و اما نمی شود.

[ سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 ] [ 6:58 ] [ س.ع ]
هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

 

 

 

 

 

هم دعا کن گرهی تازه نیافزاید عشق

 

 

 

 

 

 

 

 

دوستان عزیزم لطفا برام دعا کنید

[ شنبه بیست و هشتم دی 1392 ] [ 1:38 ] [ س.ع ]
سلام ای همکلام من در این شبهای مهجور زمستانی


سلام ای زنده ی یادها و خاطرات پیر ذهن کم هوش و خموش من


ای گناهم در تو آمیخته با معصوم چشمانت.


مرا دریاب.


وصدایم بشنو


بشنو صدایی که برون آید از این چنگ خاک آلوده ی مغموم.


همراز خود که عجین با تو و دست توبود


مبر از یاد


بیا ای آشنا با درد و درمانم


بیا زنگار این دل مردگی ها از دلم بزدای


بیا تاشبی دیگر تورا در بر بگیرم بار دیگر


بیا ساقی


بیا ساقی تن مخمور و سردم را که در زندان یخبندان این شبهای بی پایان گرفتارست ، رها کن با شرابی از


لبان گرم و خاموشت.



محمدحسین محمدی





[ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 ] [ 20:37 ] [ س.ع ]
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه ی کوچک من همه ی سپاهيان بی سلاح خفته اند. نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت، به زحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم. من از تو دورم، خيلی دور ... .

    اما چشمانم کور باد، اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند. تصوير تو آنجا روی ميز هست. تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه ی پر شکوه «شانزليزه» می رقصی. اين را می دانم و چنان است که گويی در اين سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم. شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش.

    ژرالدين من چارلی چاپلين هستم. وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم. قصه ی زيبای خفته در جنگل٬ قصه ی اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو. من در رويای دختر خفته ام. رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا ... .

    رويای فردای تو، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: «دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره. اسمش يادته؟ چارلی.» آره من چارلی هستم.

    من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم٬ و تو در جامه ی حریر شاهزادگان می رقصی. این رقص ها٬ و بیشتر از آن٬ صدای کف زدن های تماشاگران٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو. آنجا برو اما گاهی نیز به روی زمین بیا٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

    زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را٬ که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد. من یکی از اینان بودم ژرالدین، و در آن شبها٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو، که تو با لالایی قصه های من٬ به خواب می رفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره ی تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟

    تو مرا نمی شناسی ژرالدين. در آن شبهای دور٬ بس قصه ها با تو گفتم، اما قصه ی خود را هرگز نگفتم. اين داستانی شنيدنی است‌:

    داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد. اين داستان من است. من طعم گرسنگی را چشيده ام. من درد بی خانمانی را چشيده ام. و از اينها بيشتر٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند٬ اما سکه ی صدقه ی رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند٬ احساس کرده ام.

    با اين همه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد. داستان من به کار تو نمی آيد٬ از تو حرف بزنيم.

به دنبال تو نام من است: چاپلين. با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند٬ خود گريستم. ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی٬ تنها رقص و موسيقی نيست. نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون می آيی٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن٬ اما حال آن راننده ی تاکسی را که تو را به منزل می رساند٬ بپرس. حال زنش را هم بپرس ... . و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت، چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار. به نماينده ی خودم در بانک پاريس دستور داده ام٬ فقط اين نوع خرج های تو را٬ بی چون و چرا قبول کند. اما برای خرج های ديگرت بايد صورتحساب بفرستی.

    گاه به گاه٬ با اتوبوس٬ با مترو، شهر را بگرد. مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يک بار با خود بگو: «من هم یکی از آنان هستم.» تو یکی از آنها هستی دخترم، نه بیشتر. هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند. و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه، خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن، و با اولین تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم.

    از قرن ها پیش آنجا، گهواره ی بهاری کولیان بوده است. در آنجا، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید. زیباتر از تو، چالاک تر از تو و مغرورتر از تو. آنجا از نور کورکننده ی نورافکن های تئاتر «شانزلیزه» خبری نیست. نور افکن رقاصگان کولی، تنها نور ماه است. نگاه کن. خوب نگاه کن. آیا بهتر از تو نمی رقصند؟ اعتراف کن دخترم. همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد ... .

    و این را بدان که درخانواده ی چارلی، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن، ناسزایی بدهد. من خواهم مرد و تو خواهی زیست. امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی. همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم.

    هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر. اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی، با خود بگو: «دومین سکه مال من نیست. این مال یک فرد گمنام می باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد.» جستجويی لازم نيست. اين نيازمندان گمنام را٬ اگر بخواهی، همه جا خواهی يافت.

    اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم: مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب٬ این الماس، ریسمان نااستوار تو خواهد بود٬ و سقوط تو حتمی است.
    شاید روزی٬ چهره ی زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی٬همیشه سقوط می کنند.

    دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه٬ این الماس بر گردن همه می درخشد. اما اگر روزی دل به آفتاب چهره ی مردی بستی، با او یکدل باش، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من می شناسد و او برای تعریف یکدلی، شایسته تر از من است.

    کار تو بس دشوار است، این را می دانم. به روی صحنه، جز تکه ای حریر نازک، چیزی بدن تو را نمی پوشاند. به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت. اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته ی آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند.

    برهنگی، بیماری عصر ماست، و من پیرمردم و شاید که حرف های خنده دار می زنم. اما به گمان من، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد. مال دوران پوشیدگی. نترس! این ده سال تو را پیرتر نخواهد کرد!!!


در اینجا از همه دوستان عزیزم که در این مدت نبودم و به وبلاگ سر زدند سپاس گذارم

دوستتان دارم

[ جمعه پنجم مهر 1392 ] [ 23:8 ] [ س.ع ]

نامه ای به امام رضا

 

 

من پر دلتنگی ام تو دور

از من !

کاش می شد دلتنگی هامو بریزم تو آغوشت و خودمو بچسبونم به سینه ات و مچاله بشم تو بغلت و های های گریه کنم و تو نازم کنی و با دستای مهربونت نوازشم.

اما حیف ! حیف که تو اونطرف زیر آوری از خاک و سنگهای قیمتی و باز اینها همه زندونی آهنهای مشبک طلاکوب. و من این طرف این آهن پاره ها ، زندونی یک مشت گوشت و پوست واستخون که گرسنگی یک هفته ای و تشنگی سه روزه و بی هوایی یک دقیه ای و بی فکری لحظه ای - که این لحظه از ثانیه و از خود لحظه هم کمتره می کشتش !

ببین من کجام و تو کجا؟؟؟؟؟؟

اره ، من اینور ، زندونی این چیزای مزخرف و تو اونور اسیر خاک !

همینه ، شاید همین باشه ، شاید هم حتما همین باشه که هرچه اومدم و در زدم و ناله کردم و گریه سر دادم و مویه پردازی کردم و هی نذر کردم و هی نذر کردم و هی نذر کردم ونیاز آوردم و ناز کشیدم وبعد دست خالی برگشتم.

آه ... آخ از این همه دلتنگی و بی کسی ، و بد تر از آن این سکوت متداوم توست که نه میگی برو ونه میگی بیا !

این سکوت تو که البته شاید داری داد می زنی و من به خاطر فاصله ای که از همدیگه داریم ، نمیشنوم .

و کاش توکه یک کم از ماوراء الطبیعه و غیر طبیعه و کوفت و زهر مار میدونی نزدیکتر می اومدی و دستمو میگرفتی وعلاوه بر اون نذر های خودم شرط و شروط خودتو هم میگفتی و منو از این بیکسی و لا اوبالی و لنگ در هوایی نجات میدادی

نه اینکه ساکت باشی و یا اینکه از دور داد بزنی که این نه به در من میخوره و نه من از دور صداتو میشنوم

شاید از من بدت میاد ، که باز اگه این باشه باید میومدی و یک چیزی از نزدیکتر بهم میگفتی که من باورم بشه

نه اینکه ...

آه... آخ که بعد اون قرار و مدار یک طرفه که فکر میکردم شنیدی و قبول کردی و... آخه همه میگن تو همین نزدیکی هایی و می شنویی و میبینی و معجزه میکنی . اما هیچ اتفاقی نیافتاد. و من داغون و خراب و لت و پار و زمین کش دماغ سوخته و لب آویخته رسیدم خونه و هی گریه کردم و هی گریه کردم و هی گریه کردم.

و حالا چهار ما است که دارم به خودم میخندم که چقدر ساده بودم که به تو اعتماد کردم . خب من مثل همه ی مردم که میان اونجا فکر میکردم که دستت بازه و آغوشت گرمه و ضامن این غریب از همه جا و همه کس _ حتی خودش پیش خدا میشی و کارشو راست و ریس میکنی و میگی : برو خدا به همرات.

فکر اینو نکرده بودم که اگر من زندونی خودم و تن خاکی و هوسهای جور واجورم ، تو هم زیر خاکی و اسیر سنگی و زندونی آهنهای مشبک طلاکوب ، و کاری ازت ساخته نیست و کاری ازت ساخته نیست و کاری ازت ساخته نیست

[ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392 ] [ 20:5 ] [ س.ع ]
با تو به درد دل می‌نشینم ای همسایه !


تا شاید

آن حس انسان‌دوستی و عدالت را

که به نامش

از قران آیه بر می‌گیری

و به‌خاطرش

با دنیا به مجادله بر می‌خیزی

بر من تلاوت کنی و خود را در آن بیابی

وقتی اشغالگری بیگانه کشورم را به غارت برد

وقتی چمن‌زار سبز شهرم به خون پدر و صدها مثل او به لاله‌زاری مبدل گشت

وقتی به من گفتند که خدا و رسولی نیست که ما زاده‌ی طبیعت‌ایم

وقتی قلم را بر دستم نهادند و ناخن‌هایم را دانه دانه کشیدند

تا خاکم را به نامشان امضا کنم

با آخرین رمق‌های مانده در تنم رها کردم

خانه و شهر و کشورم را

و با نفس‌های آخر تا خاک تو خزیدم

به تو پناه آوردم

به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا در برابر ظلم بستایی

و با مردانگی خودت فرصت زندگی بدون ذلت را به من ببخشایی

زبانت با زبانم آشناست

و مذهبت با اعتقادم هماهنگ

پنداشتم که برادر منی

پنداشتم که در خاک خدا

که من و تو آن را با مرز تقیسم کرده‌ایم

به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت

به اجاره خواهی داد

و شریک دردهایم خواهی شد

تا روزی

که کشورم

آباد و آزاد گردد

وانگه

در افغانستانی بهتر

مهمانت خواهم کرد

بر دستانت بوسه خواهم فشاند

و ای برادر

از مهربانیت در اوج بیچارگیم

از دست‌گیریت در روزهای ناامیدیم

با اشک و قلبی مملو از محبت

سپاسگزاری خواهم نمود

از فرط بی‌پناهی

به کشورت پناه آوردم

کودکی بودم که پایم با خاکت آشنا گشت

جوانیم را در کشورت گم کردم

زبانم را به فراموشی سپردم

«تشکر»هایم به «مرسی»

و «نان چاشت»ام به «نهار» مبدل گشت

شاعرم حافظ گردید و

از قابلی و چتنی و چای سبز

به زرشک‌پلو

و طعم شور خیار

و چای معطر سیاه

در پیاله‌های کمر باریک

با قند خشتی در کنار

عادت نمودم

در کشورت

بهترین و بدترین لحظه‌های زندگی را

به تجربه نشستم

پسرم در خاک تو چشم گشود و رضا نامیدمش

مادرم در بهشت رضای تو با دلی ناامید مدفون گردید

خواهرم با پسری از تبار تو عقد نکاح بست و

در جنگ عراق، برادرم

برای سربازانت نان پخت

صلوات فرستاد

و با افتخار عرق را از جبین زدوده و بند سبز یا حسین را بر پیشانی گره زد

حال

پیری ام را نیز در خاک تو

به تماشا نشسسته‌ام

سال‌هاست

که چنار وجودم

در گردباد حوادث خاک تو

به بید لرزانی مبدل گشته است

سال‌هاست

که نامم را به فراموشی سپرده‌ام و

لقب «مشدی» را به نامم گره زده‌اند

سال‌هاست که من دیگر آن کودکی نیستم

که با پای برهنه و قلبی مملو از وحشت برای سرپناهی به تو پناه آورد

ولی تو...

همان بی‌خبری هستی که بودی!

ولی تو

با آن‌که فروغ چشمانم را با دوختن کفش‌هایت با آن‌که قوت دستانم را در هرس نهال در باغ‌هایت

با آن‌که قامت استوارم را در به پا خواستن دیوارها و ساختمان‌ها و خانه‌هایت

با آن‌که صبر و تحملم را در شنیدن کنایه‌ها و/

کینه‌توزی‌هایت

به تباهی نشستم

هرگز برای لحظه‌ای

جرقه زودگذر انسان‌دوستی را

بر قلبت راه ندادی/ هنوز هم

در فهرست تو (افغــــــــونی ) ام و

در کتاب تو بیگانه

هنوز هم

مهربانی در قلبت برای مهاجری کوله‌به‌دوش

که چیزی بجز نجات از جنگ

از تو نمی‌خواست

که با دادن سالیان زندگیش

به همت و قوت دستانش

شهرت را آباد نمود

نیافته‌ای

و هنوز هم

با نفرتی سی‌ساله

احساساتم را به بازی می‌گیری

دروازه‌ی مکتب را به روی کودکم می‌بندی

بساطی را که نان شکم‌های گرسنه‌ی اطفالم بدان محتاج است

با لگد به جوی آبی می‌اندازی و

دست‌هایم را با تهدید «رد مرز» نمودن می‌بندی و

اشک‌هایی را که با خاک سرک‌های تو

بر چشمانم به گلی مبدل گشته

و امید را در نگاهم دفن می‌کند

با تمسخر می‌نگری و می‌گویی :

(شما به حرف نمی فهمید)
هنوز هم

بر مظلومیت اطفال کربلا

زنجیر بر خود می‌کوبی و

بر یزید و یزیدیان لعنت می‌فرستی

از بی‌عدالتی دیگران سخن می‌گویی

ولی هرگز در صف‌های دکان‌ها

در داخل اتوبوس‌های شلوغ

حالت مشوش یک افغان را نمی‌بینی

که از ترس تو

اهانت‌های تو را

تلخ‌تر از زهر

فرو می‌بلعد و غرور خود را

پایمال احساسات تو می‌کند

تا مبادا

پنجه بر سمت‌اش دراز کرده بگویی:

(به کشورت برگرد افغــــــونی پدر سوخته )


می‌روم ولی

درخت‌های سبز و بلند کرج

سرک‌های پاکیزه‌ی تهران

پارک‌های خرم و زیبا

خانه‌های مجلل بالاشهر

نان‌های گرم نانوایی

کفش‌های راحت چرمی

پتلون‌های زیبا و رنگارنگ

همه و همه

یاد مرا

رنج‌های مرا

نشان انگشتان مرا

عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا

با خود به یادگار خواهند داشت

می‌روم ولی حاصل دست‌های این کارگر افغان

برای همیشه در رگ و پوست کشورت

جاویدان خواهد ماند

می‌روم/ چه می‌دانی

شاید روزی تو

به دروازه‌ی شهر من محتاج گردی

وانگه

من به تو درس مهربانی را خواهم آموخت

وانگه

تو درد دربه‌دری مرا خواهی چشید

وانگه

شاید یک بار

برای لحظه‌ای کوتاه‌تر از یک نفس

سرت را با پشیمانی

در مقابل عدالت وجدانت

خم کنی!

و فقط همان لحظه

قیمت ده‌ها سال رنج مرا

به‌آسانی

خواهی پرداخت...

قیمت ده ها سال رنج مرا به آسانی خواهی پرداخت.

[ جمعه بیست و دوم شهریور 1392 ] [ 11:11 ] [ س.ع ]
مردن «خود» به دلیل خیلی چیزهاست : چون بی وطن است !... چون بی وتن ( شاهرگ بریده ) است ...
پروردگار پاک من :
« اللهم ارحم من لا یرحمه العباد و اقبل من لا یقبله البلاد » خدایا رحم کن بر آنکه بندگانت بر او رحم نمی آورند و بپذیر آن را که هیچ سرزمینی نمی پذیردش !
زل زده بودم به هیچ کجا !... دلم انگار کنده شده بود و افتاده بود یک جایی لابه لای خاطره های دور از دست !... سیاهی چشمهایم یخ زده بود انگار !... لباس خاکی چروکی ام را مچاله کردم روی سینه ام فشار می دادم ... دستش را دراز کرد تا نبض ام را بگیرد.پیراهن ِمچاله چسبیده بود به استخوانهایم انگار !... گفت : غصه نخور ! ... تا کلمه از زبانش جدا شد خودش فهمید چقدر احمقانه است !... گفتم : «غصه نمی خورم اصلا !!» . گفت : «جاییت درد می کنه ؟!» ... گفتم : «آره!» ... یک شادی کوچک ته دلم درخشید !... تنی که درد می کند یعنی زنده است ! یعنی هنوز چیزی در جایی از این بدن میل به زندگی دارد و این یعنی یک روزنه برای رهایی !... پرسید : « کجا ؟!... سرت ؟ ...قفسه سینه ؟ ...
گفتم نمی دونم
داشتم خفه می شدم دلم به حال همه جهان سوخت ، به حال خودم و به حال دیازپامهایی که آرمبخش هیچ نا آرامی نیست ...
فقط باید قبول کنم که فراموشی آیین ساده ای باید داشته باشد مگر نه؟
[ پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392 ] [ 1:7 ] [ س.ع ]

 

من در اقيانوس بد بختي محكوم به فنا هستم، فرياد وناله، دشنام يا التماس، بغض يا محبت، كوشش يا سستي،

 هيچ كدام مانع غرق شدن من نخواهد شد. من محكوم به عذاب هستم

در اين باتلاق متعفن، لحضه به لحضه فرو تر مي روم ، شيون من به جايي نمي رسد و ناله ام  دلی را


ونا را متاثر نمي گرداند.، هركسي در اطراف من در اين منجلاب پر از تيغه هاي زهر آ گين وگزنده هاي كشنده غوطه


ور است.


 وهمه هم  درد وهم بند من است


هر يك با نحوه ي خاصي با اين عذاب  دست به گريبان است


همه با ناله وبا ضجه آرزوي مرگ مي نمايند ودر عين حال همه از مرگ  هراسانند


با آنكه حتي براي لحظه اي طعم شيرين زندگي را نچشيده اند


در اين جهنم كه من محبوسم ، نور وهوا وجود ندارد، نعره وفرياد از نزديكترين مسافتي شنيده نمي شود.


تشنجات كه روح مارا شكنجه مي دهد از كوتاهترين فاصله اي ديده


نمي شود ، سكوت وظلمت بر اين قبرستان وسيع  حكم فرماست .


اين سكوت وظلمت لايتناهي به قدري وحشت آور است كه الام ديگري در برابر ش نا چيز است


 وگهگاه فرياد و ناله كودكان وزنان كه سرشان از دم تيغ مي گذرد بر وحشت اينجا مي افزايد


ترس ووحشت سرا پاي مارا فرا گرفته


بد بيني وبد گماني بالاي سر ما خيمه افراشته ، ديگر از سايه خود بيمناك واز برادر خود بد گمانيم ،


 همه از هم وبا هم رنج مي بريم ،همه ازهم وبا هم مي ترسيم ،همه از هم وبا هم فرياد مي كشيم ،همه از هم وبا هم نا


راضيم


همگي از هم متنفر وبيزاريم ،ولي همگي باهم اين جهنم را به وجود آ ورده ايم



 

 

راستي ودرستي ،وطن خواهي ونوع دوستي، كلمات متداوله ماست ولي در عمل جز ترس وكينه ، رنج وبد بختي حاصلي


نداريم


آنچه در محيط ما وجود دارد براي تشديد شكنجه وافزايش رنجهاي ماست


علماي اعلام از عمل نيك محروم است ، پاسبان دزد است ،قاضي راشي است دولت هم دشمن جان ماست


فرهنگ كانون جهل وفساد گشته ، وعدليه مركز ظلم وقساوت


همه مي دانيم و همه آهسته اين  قضايا را صحبت مي كنيم ، با وجود آن به متعالمان وملا نمايان احترام مي گذاريم


از پاسبان مي ترسيم ، به قاضي التماس مي كنيم ، از دولت انتظار شفقت ومساعدت داريم


و براي دفع ظلم به حكومت پناه مي بريم


اما احترام به ملا نمايان ،ترس از پليس،التماس ما به قاضي ،داد خواهي ما به حكومت و عدليه همه ريا كاري ودروغ


است .


 ودعاي علما،تحفظ پليس ،عدالت قاضي از آن دروغتر است


دروغ هيزم اتش جهنم ماست ،دروغ ماده اوليه اين كار خانه رنج وعذاب است ،دروغ محصول تمام نشدني اين مزرعه


افت است


آري دروغ تخم پر حاصلي است كه لا ينقطع در سر زمين بلا كاشته شده وميوه آن بر خرمن كينه و عداوت ، تنفر وبد


بيني افزوده مي شود...


... دروغ ،كنسرت شياطين واهنگ عزايست كه در سر تاسر اين قبرستان نواخته مي شود


دروغ سرود جهنميان است


زندگي ماچسيت؟؟


در ميان شعله هاي اين جهنم مي خنديم ،گريه مي كنيم ،مي ترسيم ،مايوسيم ،اميد واريم ،


 مي روئيم ،رشد مي كنيم  ، گل مي دهيم ،پ‍‍‍‍ژ مرده مي شويم .


 ليكن لهيب اين آتش سوزنده ي ما ابدي است


آيا نسلهاي آينده ما نيز در اين جهنم براي هميشه وتا ابد خواهد سوخت؟؟


اصلا زندگي ما به معني حال وجود ندارد ،زندگي ما به فردا احاله مي گردد ،و ما به فردا علاقه منديم ،


 فردايي كه امروز نمي شود  ودر پي خود فرداي ديگري دارد


با وجود آن اين فردا مرجع اميد ماست ، فردا، آهنگ يكنواخت وتنها آهنگ اميد بخشي است


كه در سر تاسر جهنم ما طنين مي اندازد


فردا سرور دائمي ماست ، فردا نان خواهيم خورد ،فردا دفع ظلم خواهد شد ، فردا آلام ومصائب ما كمتر خواهد شد

،

فردا دژخيمان دست از شكنجه وتعذيب ما خواهند كشيد


فردا صداي شلاقي كه استخوانهاي ما را خرد مي كند شنيده نخواهد شد


ما منتظران اين فردا هستيم


هر سطري از اين نوشته ها عذاب وجزائي است كه بر ما تحميل شده است دراين جامعه(جهان) حرف بد جزو جنايت


است


، ليكن عمل بد ، پاك ومباح است


در اينجا همه كارهاي بد عملي مي شود ،بدون آنكه حرفي از آن به زبان آورده شود


تمام حرفهاي خوب زده مي شود ،بدون آنكه ذره اي عملي گردد


نداي فضيلت وتقوا از زمين به اسمان مي رود ،ولي  فضيحت و  رسوايي از در و ديوار  مي بارد ، راستي ودرستكاري

اولين الفباي تدريس مكاتب ومدارس است ، ولي اين نخستين دروغ ونا درستي است كه به اطفال ما تعليم داده مي شود


قهقهه ي ما زهر خندي  از بغض وعدوان است كه به هر طرفي متوجه گردد ، چون شعله هاي آتش سوزنده وكشنده


است

منظره بد بختي وبي نوايي ديگران مسبب نشاط ماســـــــت ،


گر چه ظاهرا با چهره ي معصوم وغمناك مي گوييم:   آه بـــــــيچاره!!!  اما در باطن موجي از مسرت ،آتش سبعيت


دروني ما  را تسكين مي نمايد


اينجا سر زمين عجايب واسرار است


مادامي كه سر ديگري را از بدن جدا مي نماييم ، با آهنگ پدرانه مي گوييم::


 

ميـــــازار موري كه دانه كش است               كه جان دارد وجان شرين خوش است
[ دوشنبه یازدهم شهریور 1392 ] [ 20:56 ] [ س.ع ]

دلم سکوت کرده است و روز به روز حواسم شفافیت خویش را از دست داده است.


مثل زمانی که پلک نزدیک کنی تا کور سویی ببینی از ساحل دور دست...


دیر زمانی ست که در کابوس پریشانی گرفتارم.مدام با خود میگویم ؟


کی تمام میشود این روزهای سنگین؟ این روزهای تاریک.


آیا مرا از این زندان سر نوشت خلاصی خواهد بود؟


لذت زندگی فرار میکند از من یا من فرار میکنم از همه چیز؟


نمیدانم ... هیچ نمیدانم


فقط میدانم :


من دلم برای خودم تنگ شده است.


برای روزهایی که من یک کودک بودم


کودکی که فقط آب زلال بود.


و زندگی زشتی هایش را بی حیاوار به رخم نمیکشید.


روحم، نفرت ،دروغ ،فریب ، شعار، ریا ،هوس ،و... هیچ کدام را نمیشناخت


من کودکی ام را می خواهم

[ دوشنبه یازدهم شهریور 1392 ] [ 20:38 ] [ س.ع ]

 

از این درختها که نه بلند می شوند و نه می میرند بیزارم.


کسی شبیه تو نبوده و نیست ، میخواهم تمام نامه و ها و شعر هایم


  را میان سینه های خسته ات بیاویزم و چشمهای


 تورا به همه زبانهای زنده دنیا ترجمه کنم ، به زبانی غیر زبان


مادری مان

 

نیستی و باران هم از راه دور از سفر بازگشته و مدام با مشت های


خیس و ابری اش به پنجره اتاقم می کوبد.


 

و توبا موهای خیس که پشت گوش داده ای می خندی ... مگویی:


باران می بارد ،دوباره زنده شویم مست شویم

 

دستم را میگیری چشمهایت برق میزند


 

می خندم و خودم را زیر چترگیسوانت مچاله میکنم


 

خنده ات را مثل همیشه زیر لب پنهان میکنی چون میخواهی فقط


گوش کنی.

 

تومیدانی من به چه فکر می کنم !

 

به تو ... و به همه ی سالهای تنهایی ام و به آرامش این روزهایم


وبه ترانه

 

از تو دور می شوم زیرباران ، صدایم میکنی می روم پشت آن درخت


هزار ساله قایم می شوم.

 

تو خیس می شوی باران در عطش اندامت می سوزد و آماده است که



دریا را در چشمان تو بریزد

 

صدایت میکنم و باهم مست می شویم زیر باران، ترانه هم می آید


،خیس خیس


 

و من فکر میکنم فقط دلم به تو راضی می شود ، به ارامش خودم فک


ر میکنم که اگر نباشی هیچ چیز آرامم نمی

 

کند حتی ترانه ای که شبیه بچگی تو باشد.

 

کنار هم راه می افتیم خودم را زیر چترت مچاله میکنم.

 

میگویی: تو سهم من بودی.

 

باران تند می شود و از چانه ات سر می خورد خودت را زیر چتر


میکشی وبه من می چسبی

.

آب روی تنت سنگینی می کند وآرام میخندی...

 

از فنجان چای ام سرک میکشی و آزارم می دهی

 

از لابه لای خبر ها و روزنامه ها، هیچ خبر تازه ای نیست و من کاملا


خیالاتی شده ام.

 

به همه جاده ها سر زده ام هیچ خبری از آن درخت هزار ساله نیست


که زیرش آن همه شراب شاتوت را

 

سرکشیدیم و مست شدیم

 

بیست و پنج سال است که نیستی و من دچار شده ام ، دچار تنهایی.

 

چقدر به تومحتاجم ، همه ی نیمکت های آبی و سفید شهر با من


قهرند

 

باران می بارد حس میکنم بیشتر دوستت دارم

 

بیا زیر بارانی ام ، زیر پوستم بخز بگذار لبهایم از یک چشم به چشم


دیگرت بلغزد.

 

در هم سرایی همه ی ناودانهای شهر زیر پیراهن راه راه آبی و سفیدت


پناهم بده.

 

در میدان شهر در آغوشم بگیر بگذارفردا عکس دونفری مان را همه


ی مردم شهر در روزنامه ببینند.چشم شان

کور!

 

وقتی خدا زنان را میان مردان تقسیم میکرد و تورا به من داد ،


احساس کردم که به دیگران گندم داده است و به

 

من شراب،

 

به من گل و به آنان شاخه ای بی برگ.

 

همان زمان قرارشد همه دنیا را باهم سفر کنیم ، همه پیاده رو های



جهان را باهم قدم بزنیم حتی جزیره هایی که


 از حافظه نقشه جا افتاده اند.


 

پیامبر بانوان شرقی ام من بارها و بارها زیرباران باتو عهد بسته ام

 

شاهزاده زندگی من، باتو لجبازی نمی کنم سر ماهی ها باتو قهر


نمیکنم آبی مال تو قرمز مال من

 ،اصلا


هردومال تو تو مال من


 

کشتی ، دریا ،طلوع غروب ،ساحل ، همه و همه مال تو ولی تو مال


من ضرر نمی کنم .

 

شبیخون چشمهایت همیشه غافلگیرم می کند و مست می شوم، تو


همه ی دنیای منی از تکان خوردنت بر دسته


ا و چشمان و اندیشه ام شکایتی نمی کنم.

 

دوست دارم از چیزی نترسم باتو، از همه چراغ قرمزها رد شوم! شوق


کودکانه و ملیونها حماقت دیگر...

 

نمی شود بی تو قدم زد ، بر نیمکتهای دو نفره نشست.


 

آی خوب من باران به پنجره زده است و جای خالی ات بزرگ شده


است خیلی بزرگ.

 

خیلی دورم از تو نمی دانم ملحفه های بسترت چه رنگی است یا پرده


های اتاقت؟

[ پنجشنبه هفتم شهریور 1392 ] [ 4:56 ] [ س.ع ]
درباره وبلاگ
امکانات وب